خب هیچ ... قشنگه دیگه ...

درخواست حذف این مطلب


پیرمرد: «دلت گرفته، آره؟ دل همه می‏ ... ره، دل داشته باشی می‏ ... ره دیگه... یا رفیق من لارفیق له... ای رفیق ... ی که...»

سرباز: «رفیقی نداره...»

پیرمرد: «توئم قشن ... ا... از خودی... خب حالا می‏خوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ توئم چشماتو ببند... دِ ببند دیگه... خب، چی می‏بینی؟»

سرباز: «هیچ ... .»

پیرمرد: «هیچ ... ... خب هیچ ... قشنگه دیگه... هیچ ... همه ... ه، همه ... هیچ ... ه. ح ... خوب شد؟»


[یک تکه نان - 1383]

کارگردان: [کمال تبریزی]

نویسنده: [محمدرضا گوهری]